ღ شاهزاده ما "آرتین"ღ شاهزاده ما "آرتین"، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره
ღ شاهزاده ما "رادین"ღ شاهزاده ما "رادین"، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 8 روز سن داره

ღ بهونه ی قشنگ ما برای زندگی ღ

هفت ماهگی شاهزاده زندگیممممم

  تنها دلیل زندگیم... شاهزاده من... آرتین هفت ماهگیت مبارکککککک می دانی پسرکم چقدر راضیم از داشتن تو.. دوست دارم تمام واکنش هایت را دوست دارم تمام لحظه های با توبودن را... اما هیچ کدام برایم مزه این نگاه های آرام و بی صدایت را وقتی که خودم را به خواب می زنم تا بخوابی ندارد.. آنقدر آرام نگاهم میکنی که اگر لای چشمانم باز نباشد نمی فهمم... خدایا چقدر خوبی.. چقدر خوبی که می گذاری مادری کنم برای این پسر هفت ماهه ی شیرین.. چقدر خوبی که می گذاری ببینم شادی های پسرم آرتین را... چقدر خوبی که می گذاری ببینم روزهای کودکانه ی آرتینم را...   ...
19 اسفند 1391

تامادر نشی

  تا مادر نشی نمی فهمی نگرانی و دلواپسی  برای اینده ی فرزندت یعنی چه تامادر نشی نمی فهمی شب زنده داری  وپرستاری وفداکاری یعنی چه تامادر نشی نمی فهمی دلشوره داشتن از دیر کردن فرزندت یعنی چه تامادر نشی نمی فهمی گذشت وبخشش درحق اولاد یعنی چه بله........ تامادر نشی  قدر مادرتو نمی فهمی.......   ...
16 اسفند 1391

اسفند ماه

   سررسیدها را دوست دارم، مخصوصا وقتی توی اسفند دستم بگیرمشان. صفحه‌های سفید را ورق می‌زنم ... فکر می‌کنم این همه امکان... این همه روز که می ‌تواند پر از خوشحالی باشد. پر از مهمانی. پر از دوستی... به روی خودم نمی‌آورم که روی بیشتر این صفحه‌ها قرار است جمله تلفن به دوستانم ،  و وقت دکتر ساعت 6 نقش ببندد و..... اسفند که می‌شود روزها شتاب می‌گیرند. همه چیز با دور تند شروع می‌کند به چرخیدن. فاصله بین صبح و شب کمتر و کمتر می‌شود. اسفند یک ماه......    سررسیدها را دوست دارم، مخصوصا وقتی توی اسفند دستم بگیرمشان. ص...
15 اسفند 1391

«من به این تسلیم مى اندیشم.»*

امروز سارا ی توی آینه‌ها را دوست نداشتم. سعی کردم تقصیر را بیندازم گردن  ابروها، یا تقصیر کم خوابی دیشب. ته دلم می‌دانستم که همه‌اش تقصیر خودم است. تقصیر من که هنوز بعد این همه سال اجازه می‌دهم یک نفر دیگر حال مرا تعیین کند. امروز دلم می‌خواست یک نفر دوستم داشته باشد. دلم می‌خواست یک نفر خیلی خیلی خیلی زیاد دوستم داشته باشد..... ...
15 اسفند 1391

آرزوهای مامان و بابا

آرتین جانم... هیچ میدونستی تنها دغدغه ونگرانی من و بابا سلامتی وتضمین آینده ی تو ست؟ هیچ می دونستی زندگی بدون تو برای ما هیچ مفهومی نداره؟ هیچ میدونستی چقدر خوشحالم از اینکه شما رو دارم؟ هیچ می دونستی حاضرم همه ی هستی و جونمو بدم اما خاری به پای تو نره؟ .... آرتین جانم... هیچ میدونستی تنها دغدغه ونگرانی من و بابا سلامتی وتضمین آینده ی تو ست؟ هیچ می دونستی زندگی بدون تو برای ما هیچ مفهومی نداره؟ هیچ میدونستی چقدر خوشحالم از اینکه شما رو دارم؟ هیچ می دونستی حاضرم همه ی هستی و جونمو بدم اما خاری به پای تو نره؟ هیچ می دونستی یه تار موی تو  رو با تمام دنیا وخوبیهاش عوض نمیکنم؟ ...
14 اسفند 1391

« ما به شبهای تار دل بستیم.»

  یک وقتى فکر مى کردم، خاطره ها، فقط مال من هستند، مى توانم همانطور که هستند، همانطور که دوست دارم باشند، نگهشان دارم. نمى دانستم که فقط خاطره ى آدمهاى مرده، بى خطر و دست نخورده باقى مى ماند. حالا مى دانم که آدمهاى زنده، هر آن و هر لحظه مى توانند خاطره هاى قدیمى را خراب کنند. تصویرى را که این همه سال تماشایش آرامشى یواشکى بهت داده را، هزار تکه شده تحویلت بدهند و نیششان هم تا بناگوش باز باشد. درد داشت ولى یاد گرفتم که  آدمها، حتى اگر اسمشان دوست هم باشد، ممکن است در یک لحظه، جا خورده، باقى بگذارندت. آدمها، حتى اگر هزار بار خوابهایت را تعبیر کرده باشند، ممکن است حالت را به هم بزنند. در خانه تکانى امسال یک گونى بزرگ و سنگین از خاطر...
14 اسفند 1391

تقدیم به بچه های دیروز

خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن مانا ترند درس‌های سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود درس پند آموز روباه وکلاغ روبه مکارو دزد دشت وباغ   روز مهمانی کوکب خانم است سفره پر از بوی نان گندم است خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن مانا ترند درس‌های سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود درس پند آموز روباه وکلاغ روبه مکارو دزد دشت وباغ   روز مهمانی کوکب خانم است سفره پر از بوی نان گندم است   کاکلی گنجشککی با هوش بود فیل نادانی برایش موش بود با وجود سوز وسرمای شدید ریز علی پیراهن از تن میدرید   تا درون نیمکت جا میشدیم ما پرازتصمیم کبری میشدیم پاک کن ...
14 اسفند 1391

اصول مادرانه

«بچه‌ات را همان طور که هست بپذیر.» این جمله بدیهی و ساده، یکی از سخت‌ترین واقعیت‌های مادرانه است. برای اصول مادرانه دیگر، شاید فقط لازم باشد «رفتار»ت را رشد بدهی. اما برای این کار، باید «فکر»ت را کنترل کنی. باید نگاهت را عوض کنی. و این خیلی سخت است. خیلی. من هم مثل همه مادرها و مشاورها و روانشناس‌ها می‌توانم یک فصل مفصل در باب پذیرش بچه حرف بزنم، اما جندین سال است که دارم مجاهدت می‌کنم که همین جمله بدیهی را در نگاه و فکرم جا بیندازم. این را که این بچه(ها) یک آدم مستقل از من و بابایشان هستند. موجوداتی که هرچند بسیار شبیه ما باشند و خیلی چیزها را از ما یاد بگیرند، اما روحی...
13 اسفند 1391

طعم و مزه اسباب بازی هاااا

آرتین.... عزیزم الان که دارم واست می نویسم پاسی از شب گذشته وتو در خواب نازی امروز خیلی  آروم بودی وشیرین...عاشق اون خنده هاتم....نمیدونم چرا  دوست داری تا  هرچیزی رو که میدم به دستت فورا ببریش توی دهنت شاید طعم ومزه اسباب بازیهات خیلی شیرین وخوشمزه ست که هنوز مامان رازشو کشف نکرده       ...
12 اسفند 1391